تبليغاتX
قطعاتی فلسفی، اجتماعی و ... از کتب
 
انسانی خسته ار ارزش ها و اخلاقیات ( انسانی عاصی)
 
 

تلگرافی به کنفرانس خلع سلاح  1961

ماتژبور (شاعر اسلاو)

شهری در کره زمین

و بمبهائی

سنگین تر از کره ی زمین

بمبها و بمبهائی.

از زیر تاقهای نصرت رویاها

از زیر تاقهای نصرت لرزان

عقب نشینی می کند

برهنه چشم و کور پای.

ژنرالی

در رأس

بی سر و پا

با این فریاد:

هر که آب می خواهد

آب نخواهد

مرگ در آب است

هر که نان می خواهد

نان نخواهد

مرگ در نان است

هر که می اندیشد

نیندیشد

مرگ در اندیشه است

هر که زندگی می خواهد

زندگی نکند

مرگ در زندگی است.

نیروی پشتیبان بشریت

ودر رأس آن

ژنرالی بی مغز

این قافله سر کجا دارد.

سروده های زمان، گزیده: آلن بولد/ترجمه و برگزیده: هوشنگ باختری- نشر پارسا، صفحات 325-324

 

  نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 22:36  توسط نیما  | 
 

اندیشه در سایه ی مرگ!

...از نظر سارتر در هستی و نیستی مرگ انسان را ناگزیر به اندیشیدن به معنای هستی می کند. چون می دانم که خواهم مرد، این راه را بر می گزینم و گرنه گزینش معنا نداشت. در عین حال مرگ زندگی را پوچ و باطل جلوه می دهد. این همه کوشش برای هیچ. زیرا خواهم مرد و هر چه کرده ام تمام خواهد شد، به باد فنا خواهد رفت. سارتر در داستان "دیوار" شرح می دهد که چگونه شخصیت اصلی داستان هر چه به ساعت اعدامش نزدیک تر می شود، هر گونه علاقه و توجه به دنیای اطراف خود را از دست می دهد. بی تفاوتی جای هر گونه حس عاطفی چون خشم و نفرت را در او می گیرد. او حس می کند که حتا آن چیزهائی که در زندگی آن همه دلبسته شان بوده، دیگر برای او ارزشی ندارند: " مرگ همه چیز را غیر جذاب کرده است". رودر روی مرگ دنیا دیگر جذاب و جالب نخواهد بود.از جائی که او می فهمد ( به راستی و به طور ژرف می فهمد) که خواهد مرد و جاودانی نیست، زمان برای او بی معنا می شود.چه تفاوتی دارد که آدم کمی بیشتر زنده باشد یا نباشد؟ او به زندان بانان که قرار است او را اعدام کنند نگاه می کند. آن ها هم آدم اند و خواهند مرد. همه خواهند مرد. همه فقط در انتظار لحظه ی مرگ خویش به سر می برند.کسی که او آن همه برای نجات اش کوشیده بود جائی که نباید می بود کشته شده بود، و خود او هنوز زنده بود. پوچی آن همه، بطالت زندگی و کوشش برای حفظ آن ، در برابر یقین مرگ نمایان می شود. او مثل هملت فلج می شود.ناتوان از هر کنش و واکنش. شاید بتوان به اصطلاح هایدگری گفت تعلیق هستی بر او آشکار می شود.

"سارتر که می نوشت" بابک احمدی، نشر مرکز/چاپ سوم 1388–صفحات: 207- 206    

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 17:32  توسط نیما  | 

 

ریشه شکل گرفتن فضائل!

در  شرایط قبل از وجود دولت، افراد می توانند به قصد ایجاد رعب و وحشت در میان سایر مخلوقات با خشونت و بیرحمی عمل کنند: تا از طریق قدرت نمائی هول انگیز امنیت وجود خویش را تضمین کنند. انسان خشن نیرومند که بنیانگذار دولت هاست، هنگامی که ضعفا را مقهور خویش می سازد، بدین سان عمل می کند. او از همان حقی برخوردار است که دولت های امروزی برای خود قائل می شوند......بدین ترتیب هر نظام اخلاقی را تنها زمانی می توان مهیا کرد که فردی قدرتمند یا فردیتی جمعی نظیر جامعه یا دولت، سایر افراد را تحت سلطه در آورد، بدین معنا که آنان را از خلوت خویش بیرون کشد و درون اجتماع نظم بخشد."اجبار مقدم بر اخلاقیات است" (تأکید از خودم است). به نحوی که عملن اخلاق تا مدتی همان اجبار است و انسان برای اجتناب از آنچه ناخوشایند قلمداد می کند خود را با آن (اخلاق ) وفق می دهد. بعدها این اخلاق به عادت تبدیل می شود و سپس به اطاعتی خود خواسته و سرانجام تقریبن به صورت غریزه در می آید: آنگاه، به سان همه اموری که زمانی رایج و طبیعی بوده اند، با لذت عجین می شود و فضیلت نام می گیرد

انسانی ، زیاده انسانی/فریدریش نیچه، ابوتراب سهراب-محمد محقق نیشابوری.نشرمرکز، چاپ دوم 1385(صفحات: 171-170)

پی نوشت: در نقل این قطعات زیاد در بند رعایت قواعد دستوری نیستم! بنابراین اختلافات نگارشی امری آگاهانه و نه از روی غفلت است.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 0:50  توسط نیما  | 

 

وصیت نامه بتهوون

بدیهایتان را مدتهاست که از یاد برده و بخشیده ام

برای برادرانم، کارل و ....

شما که در ذهن و زبانتان، من یک لجباز شرور و مردم گریزم، مرا درست نمی شناسید. شما نمی دانید که قلب من از کودکی سرشار از احساسات لطیف و نیت های پاک بوده و همیشه آرزویم این بوده است که کارهای بزرگ انجام دهم ؛ اما حالا وقتی به خودم فکر میکنم، می بینم که شش سال است به یک موجود بی پناه و مأیوس تبدیل شده ام که به دست پزشکان احمق روز به روز حالش وخیم تر شده و هر سال به امید بهبود، از این جماعت فریب خورده است . ولی بالاخره مجبور شدم، مجبورم که این درد بی درمان را مثل یک حقیقت تلخ باور کنم. دردی که درمانش یا بسیار بسیار بعید است و یا اساسا هیچ درمانی ندارد. من که از آغاز زندگی سرزنده و پر حرارت بودم و حضور در میان جمع را دوست داشتم، چه زود مجبور به گوشه نشینی شدم و روزگارم را به ناچار در تنهائی گذراندم و هر بار که خواستم همه چیز را فراموش کنم، این درد مزمن مانع شد. نه! نمی توانستم مدام از این و آن خواهش کنم که بلندتر صحبت کنند یا حتا فریاد بکشند تا من هم بشنوم.

آخر چطور می توانستم این نقص را درست در همان حسی بپذیرم که باید در وجود من، قویتر و کاملتر از هر کس دیگری باشد؟ حسی که روزگاری من آن را در نهایت کمال، تجربه کرده بودم. کمالی که مطمئنم کمتر کسی در حرفه من نظیر آن را تجربه کرده است و یا اگر تجربه کرده باشد، به مانند من ازآن لذت برده باشد.

نه، من نمی توانم! این درد برای من یک درد مضاعف ست که فقط مایه سوء تفاهم نیست بلکه امکان هر سرگرمی و تفریحی با دوستانم را  هم از من سلب می کند. تماسهایم را محدود می کند و جلوی تبادل افکارم را با آنها می گیرد. حضور من در اجتماع دقیقا محدود می شود به همان نیاز های اجتناب ناپذیری که هر انسانی برای حضور در جمع دارد. من محکومم! محکومم به اینکه مثل یک تبعیدی زندگی کنم. وقتی به مردم نزدیک می شوم، انگار هراسی تمام وجودم را در بر می گیرد. هراس از اینکه شاید با این وضعیت، مایه دردسر باشم. اگرچه به توصیه دوست خوبم ( دکتر اسمیت) با زندگی در این منطقه، اوضاع بد جسمی و روحی ام را تا حدودی سامان داده ام، اما گهگاه به خاطر تمایلی که به حضور در جمع دارم ناچارم بر خلاف دستورات او رفتار کنم و چه تحقیر آمیز است وقتی که کسی در کنار من صدای فلوتی را که در دوردست ها نواخته می شود، به راحتی می شنود ومن هیچ نمی شنوم و یا کسی در کنار من، صدای آواز چوپانی را می شنود که در دوردست ها می خواند و گوش من هیچ صدائی نمی شنود. اینها همان اتفاقاتی است که مرا به دلسردی کشانده و اگر هنر نبود، و اگر دست بازدارنده هنر نبود، شاید زندگی ام را هم به دست خودم پایان می دادم. اما مردن محال است! تا وقتی که هنر از من تقاضای تولد دارد و من توان به دنیا آوردنش را دارم، فکر مردن هم برایم عذاب آور است و من تنها به همین دلیل است که این زندگی فلاکت بار را، این زندگی واقعا فلاکت بار را تحمل می کنم. آدمی که به یک تغییر ناگهانی از بهترین وضعیت به بدترین وضعیت دچار می شود، ناچار است صبور باشد و من صبوری کردم. و ای کاش عزم من برای صبوری راسخ باشد. شاید اوضاع بهتر شود و شاید هم نه! اما من آماده ام اگرچه آسان نیست و اگر هم برای هر کسی آسان باشد، برای یک هنرمند به هیچ وجه آسان نیست. اگر شما به چشم حقیقت در من نظر کنید،معنای عشق را در می یابید و خواهید دانست که من همیشه آرزو کردم خوب زندگی کنم . روزی که شما این نامه را می خوانید، در می یابید که مرا درست نشناختید و خواهید دانست که چگونه این مرد بد اقبال، هر چه در توان داشت به کار گرفت تا در میان مردم و در میان هنرمندان پذیرفته شود. شما برادران من، کارل و .... پس از من، از دکتر اسمیت بخواهید ( البته اگر تا آن موقع زنده بود ) که بیماری ام را مفصلا شرح دهد و مطالب و مدارک لازم را به تاریخچه بیماریم اضافه کند تا شاید جهان پس از مرگم با من آشتی کند. من شما را وارث همه دارائیم می دانم( البته اگر بشود اسمش را گذاشت دارائی) آن را به عدالت بین خودتان قسمت کنید و بدانید هر بدی که شما در حق من کردید، مدتهاست که از یاد برده و بخشیده ام. برادرم ، کارل ! از تو به خاطر صمیمیتی که از دیرباز به من ابراز داشته ای، واقعا سپاسگزارم و آرزو می کنم که زندگی شما دو نفر بهتر و آزادانه تر از من باشد. بچه هایتان را شرافتمند و پاکدامن تربیت کنید که آنچه شادی آفرین و سعادت بخش است، همین است ( نه ثروت و مکنت) ومن این را تجربه کرده ام. پاکدامنی همان موهبتی است که در این سیه روزی از من حمایت کرد و اگر من در این سیه روزی خودکشی نکرده ام تنها به دو دلیل است: هنر و پاکدامنی. من از همه دوستانم و بویژه پرنس لیشنوفسکی و دکتر اسمیت سپاسگذارم و دوست دارم که سازهای پرنس لیشنوفسکی را یکی از شما دو نفر نزد خودش نگه دارد و البته مراقب باشید که این موضوع باعث مرافعه و اختلاف بین شما نشود. هر وقت که صلاح دیدید، می توانید آنها را بفروشید و چقدر برای من خوشایند و دوست داشتنی است که پس از مرگم بتوانم برای شما سودمند باشم. من با میل و رغبت تمام به سمت مرگ می روم اما اگر مرگ زودتر از آنی به سراغم بیاید که تمام ظرفیت های هنری ام اشباء شده باشد، چقدر زود آمده و آنگاه من علی رغم این وضعیت فلاکت بار آرزو خواهم کرد که ای کاش دیرتر بمیرم. ولی آیا حقیقتأ مرگ مرا از این اوضاع مشقت بار نجات نمی دهد؟آری، پس ای مرگ! هر زمان که اراده کردی، بیا که من شجاعانه آماده دیدار توام . من با شما وداع می کنم و از شما می خواهم که پس از مرگم، مرا از یاد نبرید که من در تمام زندگی به فکر شاد کردن شما بودم. شاد باشید!

6 اکتبر 1802/ لودویک بتهوون


این متن رو چند سال پیش توی یکی از روزنامه ها ( روزنامه شرق یا آفتاب یزد) خوندم. و چون حس خوبی از خوندنش بهم دست داد. اینجا میزارم که دوستان نازنین هم در صورتی که مایل بودن بخونن.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 20:41  توسط نیما  | 
 

انسان از نظرمارکس

مارکس از همان دورانی که بیشترین تأثیر پذیری را از فویر باخ دارد، دریافتی تاریخی و دیالکتیکی از انسان ارائه می دهد که معنائی دوگانه دارد: 1) مارکس هرگز از انسان به طور کلی، از انسانی که به نحوی انتزاعی مطلق شده است سخن نمی گوید: همواره به انسان به صورت عضوی از کلیتی انضمامی، عضوی از جامعه می اندیشد. جامعه را باید با انسان توضیح داد، اما فقط هنگامی که خود انسان در این کلیت انضمامی گنجانده شده و براستی انضمامی گشته است. 2) خود انسان، بنیان عینی دیالکتیک تاریخی و فاعل و موضوع یگانه ی سازنده ی آن است و به همین عنوان در فرایند دیالکتیکی مشارکت تعیین کننده دارد. به عبارت دیگر ، اگر بخواهیم مقوله های انتزاعی آغاز دیالکتیک را درباره اش بکار بریم، باید بگوئیم: او در آن واحد هم هست و هم نیست. مارکس در نقد فلسفه ی حق هگل می گوید ".......ذات انسان واقعیت حقیقی ندارد"...

تاریخ و آگاهی طبقاتی، جورج لوکاچ/محمد جعفر پوینده.نشر تجربه. چاپ اول 1377-صفحات 376-375)

 

  نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:44  توسط نیما  | 

 

دولت سرمایه داری

سرمایه داری شکلی از دولت و نظامی از قوانین را آفریده که  با ساختار خودش هماهنگی دارد.این شباهت ساختاری در واقع چنان گسترده است که تمام مورخان واقعن روشن بین سرمایه داری مدرن، ناگزیر آن را خاطر نشان کرده اند. به عنوان مثال ، ماکس وبر در تشریح اصل اساسی این تکامل می نویسد: " هر دو در ذات بنیادین خود از یک نوع اند.دولت مدرن از دیدگاه جامعه شناختی، موسسه ئی است مثل هر کارخانه ی دیگر .تمام ویژگی تاریخی آن نیز در همین امر نهفته است. و روابط سلطه گرانه ی حاکم بر موسسه در هر دو مورد نیز تابع اوضاعی همانند است.استقلال نسبی صنعتگر ( صنعت خانگی )، دهقان صاحب زمین، رباخوار، شهسوار، و تیول دار بر این مبنا قرار داشته که خود آنان صاحب ابزار ، ذخایر ، منابع مالی ، یا سلاح هائی بوده اند که به یاری آنها هم وظایف و نقشهای اقتصادی، سیاسی ، و نظامی خود را انجام میداده و هم در طول انجام وظیفه، گذران زندگی می کرده اند.به همین ترتیب ، وابستگی سلسله مراتبی کارگر، منشی، فن ورز، معاون موسسه دانشگاهی، کارمند دولت، وسرباز نیز به نحوی کاملن مشابه بر این اساس استوار است که ابزار ، ذخایر، و منابع مالی لازم هم برای موسسه و هم برای گذران زندگی در یک مورد در دست کارفرمای خصوصی، و در مورد دیگر در دست رئیس دولتی متمرکز شده و در [انحصار و] اختیار آنان قرار گرفته است". ماکس وبر علت و معنای اجتماعی این پدیده را نیز- بدرستی تمام –توضیح می دهد: " بنگاه سرمایه داری مدرن از نظر درونی در وهله ی نخست بر محاسبه استوار است. بقای آن در گرو نظامی حقوقی و ادری است که می توان نحوه ی کار آن را ، دست کم به طور اصولی ، بر اساس قوانین عام استوار ، به طور عقلانی محاسبه کرد، درست همانگونه که کار پیش بینی پذیر ماشین ها را می توان محاسبه کرد. این بنگاه نه می تواند با قضاوت قاضی بر اساس برداشت شخصی وی از مقوله ی انصاف در موراد خاص، یا براساس دیگر وسایل و اصول غیر عقلانی تدوین و تنظیم قوانین سر و کاری داشته باشد...و نه با نظام ادرای پدر شاهی که در آن قاضی به میل و مرحمت خود و بر اساس سنتی مقدس و نقص ناپذیر، اما غیر عقلانی عمل می کند.... ویژگی سرمایه داری مدرن، در تمایز با شکلهای بسیار قدیمی تملک سرمایه داری ، یعنی سازمان دهی بسیار عقلانی کار بر پایه ی تکنولوژی عقلانی، در درون هیچ یک از نظام های دولتی نیز که به شیوه ی غیرعقلانی ساخته شده اند، پیدا نشده و نمی توانسته است که پیدا شود. در واقع این امکان ناپذیری ناشی از حساسیت بسیار شدید این بنگاههای مدرن نسبت به ناعقلانیت های حقوقی یا اداری است. آن ها فقط در دولت های دیوان سالار ممکن است به وجود آیند، در دولت هائی که قوانین عقلانی دارند و در آن ها قاضی کمابیش در حکم ماشین توزیع قانون است که شما از بالا پرونده ها را با هزینه ها و حق الوکاله ها وارد آن می کنید و ازپایین حکم را با دلایل کم و بیش قانع کننده تحویل می گیرید، یعنی در دولت هائی که در آن ها نحوه ی کار و رفتار قاضی در مجموع پیش بینی پذیر است".

تاریخ و آگاهی طبقاتی، جورج لوکاچ، محمد جعفر پوینده- نشر تجربه/چاپ اول 1377.صفحات 231-229

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 0:29  توسط نیما  | 

 

کاستی فطری فیلسوفان!

فیلسوفان جملگی از این کاستی مشترک رنج می برند که کار خویش را از انسان کنونی آغاز می کنند و می پندارند قادرند با تحلیل او به هدف خویش دست یابند. آنان ناخواسته آدمی را حقیقتی جاودان می انگارند که در میانه ی همه ی دگرگونی ها ، چونان مقیاس مطمئن امور ، پابرجا باقی می ماند. با این حال، هر آنچه فیلسوفان درباره انسان اظهار داشته اند، در اصل شهادتی است در مورد انسان در برهه ی بسیار محدودی از زمان. نبود درک تاریخی ، نارسائی مشترک همه فیلسوفان است. حتا بسیاری بدون آگاهی از آن ، تازه ترین شکل انسان را که تحت تأثیر برخی ادیان یا حتا برخی رویدادهای سیاسی پدید آمده است به مثابه ی ساخت ثابتی می پندارند که باید کار خود را از آن آغاز کرد. آنان نمی خوهند فراگیرند که انسان در حال شدن بوده است و قوه ی شناخت درحال شدن بوده است .حال آنکه برخی از ایشان  بر آنند که سراسر جهان منبعث از همین قوه ی شناخت است! هر چیزی که در تحول بشر اساسی است در زمانهای نخستین بوقوع پیوسته ست، مدتها پیش از چهار هزار سالی که کمابیش چیزهائی درباره آن می دانیم. و ظاهرن بشراین سال ها چندان تغییر نکرده است .ولی فیلسوف در اینجا « غرایز» انسان کنونی را در نظر می گیرد و می پندارد که اینها به واقعیات تغییر ناپذیر بشر تعلق دارند و بدینسان می توانند کلیدی برای درک کلی جهان بدست دهد: کل غایت شناسی بدین گونه شکل می گیرد، که از انسان چهار هزاره ی اخیر به عنوان انسانی ابدی سخن گفته می شود که همه اشیاء عالم از زمانی که در وجود آمد پیوندی طبیعی با او داشته اند. اما همه چیز در حال شدن بوده است : واقعیات ابدی در کار نیستند، درست همانگونه که حقایق مطلق وجود ندارند......

"انسانی، زیاده انسانی"فریدریش نیچه/ابوتراب سهراب و محمد محقق نیشابوری/نشر مرکز-صفحات 85-84

 

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 0:45  توسط نیما  | 

 

تضاد درونی آگاهی بورژوازی!

.......آگاهی بورژوازی از همان آغاز و به اقتضای ذات خود، گرفتار نوعی بداقبالی تراژیک  می شود و ناگزیر در نقطه اوج خود به تضاد درونی حل ناپذیری می رسد، و به همین دلیل محکوم به نابودی است. بازتاب تاریخی این وضعیت تراژیک بورژوازی در آن است که این طبقه هنوز نظام پیشین (فئودالیسم) را از پای در نیاورده که با دشمن جدید یعنی پرولتاریا  روبرو می شود. شکل سیاسی این پدیده ی تراژیک در آن است که همان " آزادی" که پرچم مبارزه ی بورژوازی بر ضد سازماندهی رسته ای جامعه (فئودالی) بود، به هنگام پیروزی این طبقه باید به شکل جدیدی از سرکوب بدل شود. جلوه ی جامعه شناختی این تضاد در آن است که بورژوازی از یک سو با نظام اجتماعی خود برای نخستین بار مبارزه ی  طبقاتی را به شکل ناب آشکار ساخته و اهمیت تاریخی آن را برای اولین بار نشان داده ، اما از سوی دیگر مجبور است تمام توان نظری و عملی خود را بکار گیرد تا واقعیت مبارزه ی طبقاتی را از آگاهی اجتماعی ریشه کن کند. در عرصه ی ایدئولوژیکی نیز همین تضاد را می بینیم: تکامل بورژوازی از یک سو اهمیتی بی سابقه به فردیت می دهد و از سوی دیگر با اوضاع اقتصادی این فردگرائی، و با شی ء وارگی زاده ی تولید کالائی، هر گونه فردیتی را نابود می کند. تمام این تضاد ها، که زنجیره ی آنها بی پایان است و به این نمونه ها محدود نمی شود، صرفن بازتاب تضادهای ژرف نظام سرمایه داری اند که در انطباق با وضعیت بورژوازی در مجموع فرایند تولید، در آگاهی طبقاتی وی جلوه گر می شود....

تاریخ و آگاهی طبقاتی، جورج لوکاچ/محمد جعفر پوینده- نشر تجربه، چاپ اول 1377.صفحات 178-177

 

  نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 7:20  توسط نیما  | 

 

نامه ای به پاپ

پی یر پائولو پازولینی (شاعر ، داستان نویس و کارگردان ایتالیائی)

....

درست نه چندان دورتر از آنجا که تو بسر می بری

در چشم انداز و مشرف به گنبد باشکوه کلیسای سن پیر

یکی از همین بیغوله ها و آلونک نشینها یعنی "گلسومی نو" است بر پای:

تپه ی حفاری شده ای که به دو نیم گشته و در سراشیب سفلای آن

بین یک گودال و ردیف قصرهای تازه ساز

انبوهی از بناهای نکبت بار، نه خانه بل خوکدانی و زاغه های در رفته زهوار،

تنها یک اشاره از سوی تو کافی بود، کافی بود که تنها لب تر کنی

تا آن مردمان، تا آن فرزندان تو، هر یک سر پناهی داشته باشند از آن خود

و تو از آن یک اشارت هم دریغ ورزیدی و لب فرو بستی.

نکته آن نیست که از تو خواسته اند بر داعیه داران نوین ببخشائی

موج خروشانی که در نوردیده هزاره های مسیحائی را

و جدا کرده تو را از او و کیش او

بل آن است که آیا کس تو را پرسیده از رحمت و شفقت آیین تو؟

هزاران انسان در دوران زعامت و سلطنت و جلال وجبروت تو

و در برابر دیدگان تو، در میان زباله ها و خوکدانیها می لولند.

گناه به معنای کار بد کردن نیست، تو این را میدانی خوب

گناه، ناکردن کار نیک است. این است معنا و مفهوم گناه

چه نیکیها که می توانستی بکنی و نکردی تو!

بر تو گنهکاری چون تو نیست در جهان

 

سروده های زمان از یکصد شاعر جهان. گزیده : آلن بولد/ترجمه هوشنگ باختری- نشر پارسا.صفحه 365

 

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 1:39  توسط نیما  | 

 

تقدیم به عزیزی که وجود نازنینش زیبائی می بخشد جهان نازیبایمان را !

انسان والا !

دوستان نازنینم قبل از خوندن مطلب جدید میخوام یه نکته رو برای دوستان نازنینم توضیح بدم و اون اینکه لزومن با همه مطالبی که میزارم اینجا و یا با همه قسمتهای یه مطلب موافق نیستم! هدف اینجا بیشتر ، ایجاد سوال و طرح در اذهان برای اندیشیدن و فراهم کردن بستری برای بحثه.

 .....انسانی که از نوع والاست خویشتن را تعیین کننده ارزشها احساس می کند. او نیازی به آن ندارد که دیگران او را تأیید کنند. او حکم می کند که " هر چه مرا زیان رساند، بذات زیانبار است" . او خود را چنان کسی می شناسد که نخست (احتمالن منظور مترجم "برای نخستین بار" است.)شرف هر چیزی را بدان می بخشد. او ارزش آفرین است. او هر آنچه را که پاره ای از وجود خویش بداند، شرف می نهد: چنین اخلاقی "خود بزرگ داشتن است" . در پیشنمای چنین اخلاقی احساسی از پری و قدرت ایستاده است که خواهان سرریز شدن است، احساس شادکامی تنش شدید، (خود) آگاهی ثروتی که خواهان داد و دهش است. انسان والا نیز نگون بختان را دستگیری می کند ، اما نه از سر دلسوزی، یا کمابیش نه، بلکه از سر زوری که فزونی قدرت به او می آورد. انسان والا وجود قدرتمند درونی خویش را ارج می نهد، همچنین آن وجودی را که قدرت چیرگی بر خویشتن را دارد، که رمز سخن گفتن و خاموش ماندن را می داند، که از سخت گرفتن بر خویش و جدی بودن با خویش لذت می برد و هر چیز سخت و جدی را بزرگ می دارد....

فراسوی نیک و بد، فریدریش نیچه/مترجم: داریوش آشوری-پاره ی 260، صفحه 257

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 19:6  توسط نیما  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM